تبليغاتX
باران
کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود
 

 

  از مرز خوابی می گذشتم

  سایه تاریک یک نیلوفر

  روی همه این ویرانه فرو افتاده بود 

  کدامین باد بی پروا

  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

  در پس درهای شیشه ای رویاها

  در مرداب بی ته آیینه ها

  هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

  یک نیلوفر روییده بود

  گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

  و من در صدای شکفتن او

  لحظه لحظه خودم را می مردم

  بام ایوان فرو می ریزد

  و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد

  کدامین باد بی پروا

  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

  نیلوفر رویید

  ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

  من به رویا بودم

   سیلاب بیداری رسید

  چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

   نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

  در رگهایش من بودم که می دویدم 

  هستی اش درمن ریشه داشت

  همه من بود

  کدامین باد بی پروا

  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 14:46  توسط شیرین | 
 

 

  هر رفتني رسيدن نيست ،اما براي رسيدن ،راهي جز رفتن

  نيست.

  زندگي يک آونگ است بين آه و حسرت وتبسم.
 
  گر چه شکوه کردن بيهوده است اما لب از سخن فرو بستن

  نيز آسان نيست.

  ميان دو عمل بسيار فرق است ... عملي که لذت آن برود و

  عواقب آن بماند و عملي که زحمت آن برود و پاداش آن بماند.

  بهترين گفتار آنست که با کردار راست آيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 14:4  توسط شیرین | 
 

  

  کوله بارت را که برداشتی

  ریختم ، شکستم و ذوب شدم

  می ترسیدم از آن مسیر که آمده ای باز نگردی....

  می ترسیدم راهمان یکی نباشد....

  می ترسیدم بگویی ؛

  " بسیار خوب وقت رفتن است! "

  ترسیدم ، ریختم ، شکستم و ذوب شدم

  اما ناگهان دستانم را گرفتی

  و باز همان نگاه آتشین....

  و گفتی....

  " برویم که مسیر زندگی ما یکی است "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 14:58  توسط شیرین | 

     

  زندگی به امواج دریا مانند است

  چیزی به ساحل می برد و

  چیزی دیگر را می شوید

  چون به سرکشی افتد

  انبوه ماسه ها را با خود می برد

  اما تواند 

  که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آورد

  تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 15:57  توسط شیرین | 

 

 

  من از نهايت شب حرف ميزنم


  و از نهايت تاريکي


  اي مهربان اگر به خانه ي من آمدي براي من چراغی

  

  بیاور


  يک دريچه که از آن


  به ازدحام  کوچه ي خوشبختی بنگرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 13:36  توسط شیرین | 
 

 

  داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن

  و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد 

  دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را

  از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود.

  آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار

  کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود.

  ادامه دادند......  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 12:27  توسط شیرین | 
 

  دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست

  نمی دارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

  اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به

  رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

  زندگی یعنی این .....

 

  خداوندا ....

  اگر روزی بشر گردی

  ز حال ما خبر گردی

  پشیمان می شوی از قصه خلقت

  از این بودن از این بدعت

  خداوندا ....

  نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

  چه دشوار است

  چه زجری می کشد آنکس که انسان است

  و از احساس سرشار است .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:42  توسط شیرین | 

 

 

  اگر دروغ رنگ داشت

  هر روز،شاید

  ده ها رنگین کمان

  در دهان ما نطفه میبست

  و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

  اگر عشق، ارتفاع داشت

  من زمین را در زیر پای خود داشتم

  و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی

  آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

  به تمسخر میگرفتی

  اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

  عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

  اگر براستی خواستن توانستن بود

  محال نبود،وصال

  و عاشقان که همیشه خواهانند

  همیشه میتوانستند تنها نباشند

  اگر گناه وزن داشت

  هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

  تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی

  و شاید من، کمر شکسته ترین بودم

  " اگر غرور نبود

  چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند

  و ما کلام دوستت دارم را

  در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم "

  اگر دیوار نبود

  نزدیک تر بودیم،

  همه وسعت دنیا یک خانه میشد

  و تمام محتوای یک سفره

  سهم همه بود

  و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد

  اگر ساعتها نبودند

  آزاد تر بودیم،

  با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

  و هر عادت مکرر را

  در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم

  اگر خواب حقیقت داشت

  همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز

  لبریز از ناباوری بودم

  هیچ رنجی بدون گنج نبود

  اما گنجها شاید، بدون رنج بودند

  اگر همه ثروت داشتند

  دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

  و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید

  تا دیگری از سر جوانمردی

  بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

  اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،

  اگر همه ثروت داشتند

  اگر مرگ نبود

  همه کافر بودند

  و زندگی بی ارزشترین کالا بود

  ترس نبود،زیبایی نبود

  و خوبی هم، شاید

  اگر عشق نبود

  به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

  کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟

  و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

  آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم

  اگر عشق نبود

  اگر کینه نبود

  قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

  من با دستانی که زخم خورده توست

  گیسوان بلند تو را نوازش میکردم

  و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم

  به یادگار نگه میداشتی

  و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

  به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

  اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد

  من بیگمان

  دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

  و تو نیز

  هرگز ندیدن من را

  آنگاه نمیدانم

  براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 14:54  توسط شیرین | 
  

 روز مرگ حوا آدمک تنها شد  آد‌‌‌مک غمگین بود آدمک شیدا شد 

 چون که بی حوا شد  روز مرگ حوا یک پرنده جان داد 

 یک سیاهی از عشق زیر پاها جا ماند  آدمک با یک مشت غم و

 غصه برگشت  سوی آن خانه کور !  بی حضور حوا دلکش دل

 که نبود  چند روزی که گذشت....  آدمک عاشق شد !

 رفت سوی "شیرین " همره فرهاد شد !  در غم و قهر نگاه

 شیرین .  بی حضوری سیمین دلکش کوچک شد....  آنقدر

 کوچک و  تنگ که کسی جز لیلی دلکش را نخرید .  آدمک

 مجنون شد !  از برای لیلی کوه و صحرا را دید  از درختی خالی

  برگ سبزی هم چید  آنقدر دور که شد....  دلکش کوچک و

  کوچکتر شد.

  ...سالها در پی سال گذشت....  آدمک دل که ندارد حالا ! 

  جای دل در سینه جاده ای هست به حجم دنیا...  که هزاران

  عابر روز و شب می گذرند از آنجا... دل ما آدمک ها کوچک

  نیست قد یک قطره خدا جا دارد  کاش جای " حوا " اندکی فکر

  خدایی بودیم که دلش تنگ حضور آدم  توی باغی پر گل بین

  گندم هایی است  که غم " حوا " داشت !!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 22:37  توسط شیرین | 
 

 

یک پسر کوچک از مادرش پرسید چرا گریه می کنی؟

مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم پسر بچه گفت: من

 نمی فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت وگفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید

بعدهه پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه

می کند

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ چیز گریه

می کنند

پسر کوچک بزرگ شد وبه یک مرد تبدل گشت ولی هنوز نمی

 دانست چرا زنها بی دلیل گریه می کنند

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا

 جواب را می داند.او از خدا پرسید : خدایا چرا زنها به آسانی

گریه می کنند؟

خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود

 به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا

بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم

 باشد که به بقیه آرامش دهد

من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه

 هایش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند توانایی تحمل

بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد

به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شدند

 اوتسلیم نشود و همچنان پیش برود ، به او توانایی نگهداری از

خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریش یا پیر شده است بدون

 اینکه شکایتی بکند

به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه

 دوست داشته  باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند ، به او

 توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات

 او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته

 باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز

 به همسرش آسیبی نمی رساند اما گاهی اوقات  تونایی

همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که که

تمامی این مشکلات را حل کرده و ا وفاداری کامل کنار شوهرش

باقی بماند

و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد . این اشک ها فقط مال

 اوست وتنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن نیاز

داشته باشد . او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک

 می ریزد

خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا

 چشمهای او دریچه روح است ، و در قلب او جایی که عشق او

 به دیگران در آن قرار دارد

روز مادر مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 13:21  توسط شیرین |